[11] .."#کتاب_بخوانیم "

حمید داودآبادی
دیدم که جانم می رود

[11] .." #کتاب_بخوانیم "
طبق روال هر روز، رفتیم طبقه ی بالای خانه ی ما. نمی دانم چرا، ولی انگار معتادش شده بودم. تا نشستم روی زمین گفتم:
- مصطفی، زود باش دستات رو بگیر جلو.
دست هایش را که به هم چسباند و گرفت جلوی صورتم، شروع کردم هر گندی که از دیروز تا امروز زده بودم، گفتن.
که خندید و گفت: حمید، واسه چی هر روز که این کارو باهم می کنیم، گناهامون کمتر میشه یا دستامون خالی تر؟
- خب معلومه. که کمتر گناه کنیم.
- ببین، من نه بهشت دارم که بهت بدم، نه جهنم دارم که عذابت بدم؛ بالای سرتم نیستم که از چشام بترسی. پس چرا گناهات هر روز کم تر می شه؟
- خب همه ی اینا بخاطر معرفته دیگه. برای من مهمه که وقتی به تو قول دادم گناه نکنم، اگه خلاف اون رو انجام بدم، خیلی بی معرفتیه.
در حالی که پرید و صورتم را بوسید، گفت:
- خب آخه قربونت برم، وقتی توی قرآنش میگه آیا نمیدونند که خدا آنها رو می بینه پس باید ببینیم که بی معرفتی چه خدایی رو داریم انجام میدیم. مگه نه این که اون مارو خلق کرده  و خدایی کرده؟ حالا داریم جلوی اون معصیت می کنیم؟


منبع این نوشته : منبع
کتاب بخوانیم